من تو لغتنامههاي مختلف نگاه كردم ببينم شايد خشكسالي معني ديگهاي هم داشته باشه اما نداشت.
من تو لغتنامههاي مختلف نگاه كردم ببينم شايد خشكسالي معني ديگهاي هم داشته باشه اما نداشت.
مراحل بازي:
1- يك جمله شش كلمهاي ميگي
2- اسم شش وبلاگ با لينك مرتبط
تبصره1: اسم دعوتكننده حتماً بايد تو اون شش وبلاگ باشه.
تبصره2: تو جمله 6 كلمهاي، حروف ربط رو ميشه حساب نكرد.
اين جمله من است مدام كه: چگونه شبهه غم را ز سرت برون كنم؟
6 وبلاگهاي انتخابي:
1- ميرا
3- هگزاگون
6- نونوش
به نظرتون با چندتا گردش شما از ليست خارج ميشيد و دوباره وارد ليست ميشيد؟
رفتار
سازماني چه از نگاه فردي، چه از نگاه گروهي و چه از نگاه سازماني بسيار بايسته و
كارساز است چرا كه نه تنها كاركرد شايسته كاركنان در گرو داشتن توانايي و دانش انجام
كار ميباشد بلكه با شيوه دوسويه رفتار سازمان و فرد، فرد و گروه كاري وابسته به
آن و فرد و ديگر افراد، پيوندي تنگاتنگ دارد.
از آنجا كه اين رويكردها را، افزون بر دايره
سازمان، در زندگي روزمره آدمي نيز ميتوان ديد بنا بر اين بايستگي دو چنداني براي
من پيدا ميكند. براي آنكه بايستگي رفتار سازماني به درستي دريافت شود ميتوانيد
به نوشته گذشتهام درباره "خطاهاي
ادراكي" نگاهي بيندازيد. اگر نيك بينديشيد
خواهيد دانست كه چنين دريافتهاي ناصوابي در رفتارهاي روزمره ما بسيار يافت ميشود.
نميدونم
چرا هيچ حس تبريك گفتن سال نو رو در وبلاگم نداشتم و هنوز هم ندارم. هر وبلاگي به
زعم خودش يك پستي رو تعلق داده به تحويل سال نو و يك تبريكي به سبك خودش داده. اما
من هرچي تلاش كردم كه يك همچين پستي بنويسم نشد كه نشد. به طور كلي امسال خارج از
فضاي مجازي هم حس تبريك گفتن به دوست و آشنا و همسايه و بقال و چقال نداشتم. نميدونم
شايد از ننشستن سر سفره هفتسين باشه يا از صدقهسري نوبرانههاي دمبهدم و نوآوريها
و شكوفاييهاي دمادم باشه؟!
پس سعي ميكنم با يك شعر حافظ به مناسبت سال نو، وبلاگم رو جلايي بدم.
|
جان
بيجمال جانان، ميل جهان ندارد با
هيچكس نشاني، زان دلستان نديدم هر
شبنمي در اين ره، صد بحر آتشين است سرمنزل
فراغت، نتوان ز دست دادن چنگ
خميدهقامت، ميخواندت به عشرت اي
دل طريق رندي، از محتسب بياموز احوال
گنج قارون، كايام داد بر باد گر
خود رقيب شمع است، اسرار از او بپوشان كس
در جهان ندارد، يك بنده همچو حافظ |
هركس
كه اين ندارد، حقا كه آن ندارد يا من خبر ندارم، يا او نشان ندارد دردا كه اين معما، شرح و بيان ندارد اي ساروان فروكش، كاين ره كران ندارد بشنو كه پند پيران، هيچت زيان ندارد مست
است و در حق او، كس اين گمان ندارد در
گوش خود فروخوان، تا زر نهان ندارد كان
شوخ سربريده، بند زبان ندارد زيرا
كه چون تو شاهي، كس در جهان ندارد |

صابون روغن هسته انگور ...
بعد ميگويي كه بهبه چه عكس قشنگي از انگور در اين آگهي كار شده است؛ "خوشهاي از انگور بيدانه ارغوانيرنگ".
اما قبل از اينكه بيايي و به ذوق و هنر گرافيست اين آگهي و البته كساني كه تأئيد اين آگهي از زير دستشان گذشته است، احسنت بگويي بايد اندكي تأمل كني تا ظرافت آگهي وجودت را تسخير نكند.
من فكر ميكنم براي اين به "انگور بيدانه" ميگويند "انگور بيدانه" كه "دانه" يا همان "هسته" در آن نيست يا اگر باشد ناقابل است. شما چه فكر ميكنيد شايد هم من اشتباه ميكنم!
اوج فاجعه تو OR بود. من نميدونم كدوم آدم بيشعوري اين سؤالها رو طرح كرده بود. من كه تا حالا دو سه بار امتحان كارشناسي ارشد صنايع و سيستم دادم و تستهاي سالهاي قبل مديريت رو هم زدهبودم تو عمرم نديدم كه راجع به مفاهيم برنامهريزي آرماني سؤال تستي طرح كنن چه برسه به حلش. مبحثي كه براي بچههاي فوق ليسانسه. علاوه بر يك سؤالي كه راجع به حل برنامهريزي آرماني بود دو سه سؤال راجع به حل (و نه مفاهيم) برنامهريزي پويا و تئوري بازيها و 3-4تا راجع به حل برنامه ريزي غيرخطي و ... خلاصه من موندهبودم كه كدوم بيشعوري يه همچين سؤالهايي طرح كرده.
ميدونم كه استرس زياد باعث شده كه اون بازدهي لازم رو نداشته باشم. بااينكه ميدونستم بقيه بچه ها هم نميتونن به اين سؤالات جواب بدن اما خب حل نكردن سؤالها خود به خود بار رواني منفي رو من گذاشت. بماند اينكه اول ورود به جلسه هم مورد تفتيش بدني قرار گفتم كه واقعاً توهينآميز بود.
بعد جلسه امتحان اعصابم خرد بود.نميدونم تو اين مملكت چه اتفاقي افتاده. يا شايدم من حساس شدم. تو هر زمينهاي نسبت به سالهاي گذشته سوء مديريت شديدي رو احساس ميكنم. آيا واقعاً يه كنكور استاندارد برگزار كردن خيلي مشكله. يا توقع من زياده. آخه چرا تو اين مملكت با آرزوهاي جوونا به اين راحتي بازي ميشه. مني كه تو اين 5-6ماه به خودم اين همه فشار آوردم و از زندگي شخصي و مشترك و كاريم زدم براي قبولي در كنكور ارشد، چرا بايد اينجوري سرخورده از جلسه امتحان بيام بيرون. آيا حضور در مقطع كارشناسي ارشد بايد تبديل به يه آرزوي ناممكن بشه؟ مني كه توانايي لازم را در خودم احساس ميكنم كه در مقطع بالاتر تحصيل كنم و اثرگذارتر از الان باشم براي چي بايد با يك سري سؤالهاي مازوخيستي متوقف بشم.
البته بعد از دلداريهاي خانومم و اينكه براي همه اينجور بوده و بعد از مراجعه مجدد به درصدهاي بچههايي كه رتبههاي تكرقمي در سالهاي قبل كسب كردهبودن كمي خيالم راحت شد. مثلاً رتبه 10 پارسال در مديريت صنعتي OR رو زده بود 18 درصد كه به نظر من افتضاح بود چون نه سؤالي راجع به برنامهريزي آرماني داشت نه حل برنامهريزي پويا نه تئوري بازيها و نه هيچ سؤال خارج از عرفي و من همون OR رو خيلي راحت ميتونم كم كم 50-60 بزنم.
خلاصه اميدوارم كه بتونم از اين سد بگذرم تا حداقل شرمنده خانوم معلمم نباشم و نيز بيشتر از اين دور از اهداف بلند مدتم نمونم كمي بهشون نزديك شم.
دلم ميخواهد حقيرشان كنم. خردشان كنم تا آنگاه كه در برابرم اعتراف كنند كه آري آنان چيزي نبودهاند جز آنچه كه بايد باشند.
يادم ميآيد كه اولين بار در سالن كنفرانس دبيرستان محل تحصيلم او را ديدم. در كتاب درسيام از او شنيده بودم و گمان ميكردم آدم بزرگي است؛ حداقل در ادبيات زبان پارسي. با ذوق و شوق از حرفهايش نتبرداري كردم و خوشحال از اينكه يك نفر اصيل هنر و ادب فارسي در برابرم راجع به سنت و مدرنيسم و هنر اصيل ايراني كه دارد فراموش ميشود و ... سخن ميگويد. بعد از اتمام سخنراني، در مقابل درب ورودي سالن سعي كردم كه خودم را به او برسانم و با آنكه بسيار خجالتي بودم تمام جسارتم را جمع كردم و گفتم: استاد ميشه لطفاً يه سخني رو برايم بروي اين دفتر بنويسيد و امضا كنيد. با برخورد سرد او كمي منقلب شدم اول امتناع كرد و بعد براي اينكه در جلوي ديگران بد جلوه نشود، برايم نوشت:
"با دوستان مروت، با دشمنان مدارا" و آن را با نامش به امضا رساند. آري او كسي نبود جز محمدعلي اسلامي ندوشن.
الان تقريباً 6-7 سالي از آن موقع ميگذرد و در دستم كتاب شور زندگي (زندگينامه ونگوگ) به ترجمه وي است. وقتي شناسنامه كتاب را از نظر بگذراني نشان ميدهد كه اين كتاب 16امين چاپش را تجربه كرده است. 5-6 مقدمه از مترجم كه براي چاپهاي مختلف نوشته شده است متضمن اين است كه اين كتاب با حساسيت خاصي ترجمه و واژهپردازي شده است و سعي شده است كه در ويرايشهاي مختلف، بهتر و بهتر شود حتي مترجم گفته است كه اين اثر ترجمهاياش بهتر از اين نميتوانست باشد.
خب وقتي نام "ندوشن" را بروي كتابي ميبيني و اين مقدمهها را ميخواني توقعت چندين برابر ميشود. اما امان از اين شهرت پوچالي و امان از اين غرور بيهوده كاذب. حتي گاهي شك ميكنم كه نكند يكي از شاگردان وي اين كتاب را ترجمه كرده و ايشان تنها مقدمههاي كتاب را نوشته است. بگذريم از اشتباههاي تايپي متعدد، ترجمه بعضي جملات نيز بسيار كودكانه و كلمه به كلمه است به گونهاي كه انگار استاد حتي لحظهاي به بازخواني آنچه ترجمه كرده است در اين 16 چاپ نپرداخته است. بماند اينكه حتي كمترين كوششي نكرده است كه از واژههاي فارسي استفاده كند يا آداب نگارشي را رعايت كند. بسياري از اصطلاحات غيرفارسي كتاب نيز بدون هيچگونه زيرنويسي آمده است و خواننده ميماند كه اين كلمه يعني چه. وقتي يادم ميآيد كه بنده كه ادعا مترجم بودن را ندارم در هنگام ترجمه متون فني، بيشترين تلاش را ميكنم كه از جملات درست و بامفهوم استفاده كنم، آنگاه است كه متأسف ميشوم براي خود و براي اين مردم و اين مملكت كه چنين آدمهايي مدعيان ادب و هنر آن هستند و كوچكترين ارزشي براي آن قائل نيستند.
در آينده براي اثبات حرفهايم به نمونههايي از اين كتاب اشاره خواهم كرد و مطمئن باشيد كم نيستند چنين آدمهايي در حوزههاي مختلف كه من از آنها متنفرم؛ از دكتر م. در حوزه مديريت و MBA گرفته كه فقط ادعايي توخالي است و ديگر هيچ و حتي اصول اوليه مديريت را در مناسبات و روابط كاريش رعايت نميكند و به بياخلاقترين وجه ممكن با زيردستانش برخورد ميكند و كارهايش كوچكترين خروجي مثبتي براي سازمان مطبوعش ندارد تا دكتر ع.ش. (عليه رحمه) تو حوزه عرفان و دين كه آنقدر با كلمات و مفاهيم بازي كرد و شعر ساخت و آنقدر حرف زد و حرف زد و حرف زد تا حرفهايش نامش را ماندگار كنند و نه عملش.
در برابر سه حرف تاب نياور و طغيان كن:
1- حرف زور 2- حرف مفت 3- حرف دروغ
اما ميخواهم تمرين كنم و تحملم را در برابر اين سه حرف بالا ببرم. تا چيپيشمياد.
پ.ن. (از اين پينوشتهايي كه وبلاگنويسها ميذارن(:
1- تازه فهميدم كه وقتي داره يكي بهت زور ميگه و نخواي زير بار حرف زور بري ااول عصباني ميشه و بعد سعي ميكنه رامت كنه.
2- تازه فهميدم وقتي كه آدمها دارن حرف مفت ميزنن و بروشون بياوري او ناراحت ميشوند و بعد زير بار نميروند.
3- تازه فهميدم كه آدمها دروغ ميگن و دستشون رو كني، از تك و تا نميافتن و سعي ميكنن با حرفهاي راست مجابتون كنن.
بررسي انتقادي تئوري نئوکلاسيکي رفتار مصرف کننده با نگرشي به ارزشهاي اسلامي
تهيه كننده : اصغر شاهمرادي
تهيه كننده : دانشکده اقتصاد دانشگاه امام صادق (ع)
خلاصه مطالب :
هدف از اين تحقيق ، بررسي انتقادي تئوري نئوکلاسيکي رفتار مصرف کننده با نگرشي به ارزشهاي اسلامي است. ايده تحقيق حاضر در بررسي رفتار مصرف کننده مسلمان بر اين استوار است که اصولا تابع مطلوبيت اين فرد گسترده تر از تابع مطلوبيت در تئوري مرسوم است. در تابع مطلوبيت علاوه بر مصارف فرد از کالاها و خدمات مصارف ديگران و رضايت خداوند نيز قرار دارد
منبع: http://ires.ir/EArchive/EArchiveF/Item.asp?ParentID=49&ItemID=240
1- پخت و پز (در كل سال)
2- گرم كردن خانه (در شش ماه دوم)
خب حالا كه ما تو شش ماهه دوم هستيم! يعني هواي سرد! پس اگر قرار باشه در زمستان توي اين سرماي شديد در مصرف گاز صرفهجويي كنيم پس كي بايد از گاز استفاده كنيم؟!
سؤال من اينه كه چرا هميشه بايد مردم به خودشون سختي بدن؟! سؤال مهمتر اينكه چرا بايد يه عدهاي از مردم گازشون رو قطع كنن تا يه عده ديگه از مردم گاز داشته باشن. با اين وضعيت بالاخره يه عدهاي تو سرما زندگي ميكنند ديگه! اينكه نشد راه حل قحطي و كمبود گاز! حكايت توزيع فقر كه ميگن همينه ديگه!
از نظر من كه مسئله كاملاً واضح و مشخصه! ما يعني ايران، تنها تو 12 ماه ممكنه حداكثر تو 2 ماهش به مشكل كاهش فشار گاز به دليل سرما و ازدياد مصرف بربخوريم! خب بشينند حساب كنند مصرف تو اين دو ماه چقدره! توليد رو افزايش بدن و صادرات رو قطع كند و شبكه گازرساني و تلمبهخانهها رو اصلاح كنن. حالا كدوم اين كارا دخلي به مردم داره خدا ميدونه!
نميدونم! شايد پيشبيني اينكه چه وقتي از سال هوا سرد ميشه خيلي سخت باشه!
اصل كوين(: افراد در سازمان آنقدر پيشرفت داده نميشوند تا به حد بيكفايتي خود برسيد;)
چقدر راحت ميشه اصل و قانون ساخت اون هم تو حوزههاي علوم انساني:)
باورم نميشد كه توي كشورم ايران يه برنامهريزي و اجرا به اين دقت و سرعت در جهت كنترل بحران صورت گرفته باشه.
واقعاً دست مريزاد به شهرداري تهران! البته خودم دورادور با تيم مديريتي شهرداري آشنايي دارم و از طرحها و اهداف و انگيزههاشون نيز باخبرم و ميدونستم يه همچين فرصتهايي رو از دست نميدهند اما باورم نميشد كه اينقدر تر وتميز كار كنند.
البته يكي از كارهايي كه شهرداري تهران عجيب داره روش مانور ميكنه اما من بهش اعتقاد ندارم آسفالت كردن خيابانها، كوچهها، باغچهها و بلوارها!!! و ... است كه به نظر من غيركارشناسيشده و غيرحسابشده است و تنها جنبه تبليغاتي داره.
همين چند روز پيش،
«يوليا واسيلياِونا » پرستار بچههايم را به اتاقم دعوت
كردم تا با او تسويه حساب كنم .
به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلياِونا»! ميدانم كه دست و
بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نميآوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سيروبل به شما بدهم
اين طور نيست؟
- چهل روبل .
-نه من يادداشت كردهام، من هميشه به
پرستار بچههايم سي روبل ميدهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي
من كار كرديد .
- دو ماه و پنج روز
-دقيقاً دو ماه، من يادداشت كردهام. كه ميشود
شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه ميدانيد
يكشنبهها مواظب «كوليا»نبوديد و براي قدم زدن بيرون ميرفتيد.
و سه تعطيلي… «يوليا واسيلياونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چينهاي
لباسش بازي ميكرد ولي صدايش درنميآمد .
- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را ميگذاريم
كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او
مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا»بوديد فقط «وانيا »
و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد
داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشيد .
دوازده و هفت ميشود نوزده.
تفريق كنيد… آن مرخصيها… آهان… چهل ويكروبل، درسته؟
چشم چپ«يوليا واسيلياِونا» قرمز و پر از اشك شده بود.
چانهاش ميلرزيد. شروع كرد به سرفه كردنهاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي
نگفت .
- و بعد، نزديك سال نو شما
يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .
فنجان قديميتر از اين حرفها
بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع
نداريم. قرار است به همه حسابها رسيدگي كنيم. موارد ديگر: بخاطر بيمبالاتي شما
«كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بيتوجهيتان
باعث شد كه كلفت خانه با كفشهاي «وانيا » فرار كند شما ميبايست چشمهايتان را خوب باز
ميكرديد. براي اين كار مواجب خوبي ميگيريد .
پس پنج تا ديگر كم ميكنيم . …
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد.
« يوليا واسيلياِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم
-امّا من يادداشت كردهام .
- خيلي خوب شما، شايد …
- از چهل ويك بيست و هفتا برداريم، چهارده تا باقي ميماند .
چشمهايش پر از اشك شده بود
و بيني ظريف و زيبايش از عرق ميدرخشيد.
طفلك بيچاره !
-من فقط مقدار كمي گرفتم .
در حالي كه صدايش ميلرزيد ادامه داد:
من تنها سه روبل از همسرتان
پول گرفتم … نه بيشتر .
- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم
انداخته بودم. سه تا از
چهارده تا به كنار، ميكنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما
سهتا، سهتا، سهتا … يكي و يكي .
يازده روبل به او دادم با انگشتان
لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .
به آهستگي گفت: متشكّرم
جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به
قدم زدن در طول و عرض اتاق .
پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
- به خاطر پول.
- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه
ميگذارم؟ دارم پولت را ميخورم؟ تنها
چيزي ميتواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
-در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند .
- آنها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم
به شما حقه ميزدم، يك حقهي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل ميدهم. همشان
اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده .
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا
اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان درنيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه
يعني بله، ممكن است
بخاطر بازي بيرحمانهاي كه با او كردم
عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم .
براي بار دوّم چند مرتبه
مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم
در چنين دنيايي
چقدر راحت ميشود زورگو بود.
آنتوان چخوف
1- Taskهاي رسمي: Taskهايي هستند كه از طريق مدير واحد تخصيص داده ميشوند كه خودش به چندتا بخش تقسيم ميشوند:
1-1- Taskهايي كه بصورت كلامي و لحظهاي Assign ميشوند كه بالاترين اولويت رو دارند.
1-2- Taskهايي كه از طريق Portal به افراد Assign ميشوند كه بر اساس تاريخ بايد انجام شوند.
1-3- Taskهايي كه جديداً از طريق Outlook بصورت رگباري Assign ميشوند كه بر اساس تاريخ بايد انجام شوند.
2- Taskهاي غيررسمي: Taskهايي هستند كه از طريق همكارها با خواهش و التماس يا دوستانه و پدرانه و ... از بنده خواسته ميشود و بنده بنا به روحيه همكاري و از آنجا كه آچار فرانسه خوشدستي هستم آنها را انجام ميدهم. البته هيچ وقت به خاطر رو در وايستي نيست. مراميه مراميه يا براي كار راه اندازي. خود اين Taskها به چند دسته تقسيم ميشوند:
2-1- Taskهايي كه بنا به شغلم، به من مربوط ميشوند و فقط من از پسش برميام.
2-2- Taskهايي كه مدير به همكارام ميسپارد و اونا از پسش بر نميان.
2-3- Taskهايي كه خودم براي اينكه شر كار بخوابه تقبل ميكنم كه انجامش بدم.
و البته بالاخره يكي از همين Taskهاي غير رسمي باعث شد يك قيل و قالي بلند بشه تو واحد كه بنده يه طرف معركه بودم. از اون موقع به بعد تصميم گرفتم هيچ taskي رو از طريق غيرمديرم براي برخي تقبل نكنم.
اين روش به اين صورت هستش كه راجع به موضوعي كه مد نظر مدير جوان هستش، ميشينه و تنهايي برا خودش طوفان مغزي را مياندازه و از اون ذهن شلخته و بيساختارش يك سري سؤال ميريزه بيرون و همه رو تو Excel بصورت بسيار زشت و بيدقت تايپ ميكنه ميده واسه نظرسنجي به بقيه كارشناساش. واقعاً هم فرق نميكنه موضوع چي باشه، روش ثابته.
بعدش هم اگر كارشناساش با روش كارش و خروجي كارش مشكل داشته باشن و هزار دليل و آيه موجه و منطقي بيارن كه اين اشتباهه اگرچه حرفاشون رو قبول ميكنه اما آخرش ميگه كه "نظر ما اين است كه اين اينگونه باشد و اين درست است و ما ميخواهيم كه اينگونه بشود و ..." در نهايت چون كارش از حمايت جمعي برخوردار نيست، جمع پراكنده ميشه و اون مجبور ميشه خودش به صورت دستوري با يكي از كارشناسا روش كار كنه و نتيجه رو به صورت اعلان عمومي و لازمالاجرا منتقل كنه.
اسم اين سبك جديد تصميمسازي رو من ميذارم: شلختگي مغزي(Brain slovenliness) يا آشفتگي ذهني (mental confusion)
1- خطاي كليشهاي: ناشي از دستهبندي افراد بر اساس يك يا دو صفت خاص (سياه و سفيد ديدن)
2- خطاي هالهاي: تحت تأثير يك صفت خاص فرد قرار گرفتن (ارتباط دادن خوشبرخورد بودن فرد با صادق بودن وي)
3- خطاي دفاع ادراكي: ناديده انگاشتن برخي محركهاي و ادراكهاي گيجكننده يا غيرقابل تصور (رد يا ناديده انگاشتن تهديدات بينالمللي)
4- خطاي ادراك انتخابي تصور راجع به افراد طبق تجربيات گذشته و مطلوبيتهاي فردي (از خود ممنون بودن معلم و ناديده انگاشتن نقد دانشآموز)
5- خطاي نظريههاي ضمني شخصيت: تصور راجع به افراد طبق نظريههاي شخصي (تصور خجالتي، غيرمدعي و صادق و مطيع بودن يك فرد خدمتكار)
6- خطاي فرافكني: تمايل آدمي به انتساب احساسات و ويژگيهايش به ديگران (شكست را به گردن شرايط و محيط انداختن)
7- خطاي اثر اولين برخوردها: پيشبيني رفتار افراد بر اساس اولين برخورد با آنها (تصور اوليه مصاحبهكننده از برخورد دقايق نخست فرد مصاحبهشونده با وي)
مدل
مایر و دیویس (1995) سه عامل را به عنوان عواملی که به طور مستقیم بر اعتماد اثر
میگذارند معرفی میکند:
· Integrity: ادراک از میزان صداقت و سازگاری رفتار و گفتار اعتماد شونده
· شایستگی: ادراک از قابلیتها و تواناییهای
اعتماد شونده
· Benevolence: ادراک از میران خیرخواهی اعتماد شونده
به نقل از My Somi :)
تمامي افراد خارج از حيطه نظارت مديريت واحد، از تمامي تصميمات وي، به صورت رسمي و غير رسمي، از طريق خود وي باخبر مي شوند و ميتوانند راجع به تصميمات وي صحبت كنند و نظر بدهند؛ اما خود كارشناسان واحد كه ابزارهاي اجراي تصميمات ايشان هستند، از لابلاي حرفهايش با ديگران، يا سر ناهار يا لابلاي شوخيهايش متوجه تصميمات ايشان ميشوند.
جالبه! نه؟!
پول: ابزار معامله، مقايسه و جمعآوري (در شرايط غيرتورمي)
انواع سپرده:
1- ديداري (سپردههاي جاري بانكها)،
2- سپردههاي غيرديداري يا شبهپول (سپردههاي پسانداز، بلندمدت و...)
حجم پول: عبارت است از مسكوكات واسكناسهاي در گردش به اضافه سپردههاي
ديداري
نقدينگي: عبارت است از حجم پول به اضافه شبهپول
سياستهاي
پولي: عبارتند از سياستهايي كه باعث تغيير
حجم پولي شوند كه شامل دو دستهاند:
1- سياستهاي انبساطي: در شرايط شكاف ركودي بكار ميروند و باعث
افزايش نقدينگي ميشوند.
2- سياستهاي انقباضي: در شرايط شكاف تورمي بكار ميروند و باعث
كاهش نقدينگي ميشوند.
اينها بخشهاي
اوليه و ابتدايي اصول اقتصاد كلان در بحث بازار پول (بدون جهتگيري خاص و
سانسورهاي مرسوم جهت رساندن مقصود مورد نظر) ميباشند. حال ارزيابي شرايط اقتصادي
كشور در شرايط كنوني و قضاوت عملكرد اين چندساله با خودتان!
1- تأئيد ايدهها و انجام
كارخود به همان روش قبلي بدون كوچكترين تغيير
2- رد ايدهها بدون آوردن دليل
منطقي
3- اصرار بر ايدههاي خود بدون
آوردن دليل منطقي
4- تعريف كار تا ريزترين شكست
فعاليتها
5- عدم دادن وقت كافي جهت تفكر
قبل از اجراي كارهاي سپردهشده
6- تحميل عقايد بر اساس پست
سازماني
اينها اوناييكه بود كه تو محل كار از مدير جديدم ياد گرفتم از نظر علميش
رو براتون بعداً ميتونم دقيقتر بگم. راستي يادم باشه از يكي از مديراي قبليم كه مظهر مديريته براتون بگم.
اما مخلص كلام اينكه يه حاجآقايي كه گويا دبير شوراي انفورماتيك و ... كشور هستش، براي اينكه بياد ربط سمتش رو با هيبتش و درسهايي كه خونده بگه و البته براي اينكه ربط همه اينها رو با SCM و MIS بگه اومد بالاي سن و گفتش كه من حرفم رو سه بخش كردم اول يه تعريفي راجع به مديريت ميدم بعد وظايف شوراي انفورماتيك و بعد يه گريزي راجع به مديريت زنجيره تأمين.
هر چي من سعي كردم ربط اينها رو با هم تو اون جايگاه و موقعيت و تو اون كنفرانس بفهمم عقلم به جايي قد نداد پس سراپا گوش شدم ببينم اين حاجآقاي به اصطلاح مدرن كه چهارتا كلمه انگليسي هم بلده چي داره واسم بگه.
ايشون ورداشت راجع به مديريت يه انقلت جالب داد كه مديريت بيشتر از اونكه علم باشه يه هنره. حالا چه جوري به اين نتيجه رسيده بود خدا عالمه. و همين موضوع واسم جالب بود. بحث مديريت كه حداقل از عمر تئوريكش يه قرن ميگذره و كلي آدم ريز و درشت اومدن توش نظريههاي قطعي و اقتضايي و ... دادند چه جور يه آدم كه هيچ ارتباطي با اين موضوع نداره اومده و با ابهت ميگه كه مديريت هنره.
بحث من سر اين نيست كه حرفش درسته يا غلطه بحث من سر اينه كه چه جوري يك نفر تو موضوعي كه اصلاً تو سررشته نداره ميتونه به اين صراحت نظر قطعي بده اونم تو جايي كه موضوعش يه چيزه ديگه است.
مثل اينكه تريبونهاي علمي-تخصصي هم دارن كمكم جاشون رو به منبرهاي خطابهگويي ميدن كه هر كي هرچي داشت بياد و توش ارائه بده.
بيشترش وقتي راغب شدم كه تو واحد خودمون وضعيتي رو ميبينم قابل تحليل و بررسي از نظر تئوريهاي مديريتي. چون بنا به اقتضا دارم تئوريهاي مديريتي و اصول اقتصاد خرد و كلان رو از چند تا كتاب مطالعه ميكنم، احساس كردم نياز دارم دريافتهاي شخصيم از دور و برم رو بر اساس نظريهها و اصولي علمي و آكادميك تا حد بضاع، به اشتراك بذارم تا بقيه هم بتونن راجع بهش نظر بدن.
